![]() |
![]() |
|
| آنكس كه پيمان ندارد ايمان ندارد . از سخنان حضرت محمد ص. |
|
ای بیوفا!!!! ای بیوفا برو که شبستان خاطرم دیگر نه جای جلوه ذوق وصال تست زآن دم که پی به راز نهان تو برده ام کابوس خواب راحتم هر شب خیال تست ای کاش با تو هیچ مقابل نمی شدم می خواستم ز پرتو پندار تابناک نور چراغ خلوت اندیشه ام شوی می خواستم چو مرغ سبکبال آرزو تا آخرین دیار خدا همرهم روی اکنون به خویش نگریم و بر آرزوی خویش در آسمان روشن اشعار دلکشم دیگر نتابد اختر چشمان مست تو گر دیده چهره ات به غبار گنه نهان خاموش گشته شمع محبت به دست تو دیگر تو آن ستاره درخشنده نیستی ای بیوفا که شهرت هنگامه خیز تو مرهون شور عشق من و نالهء منست گر بر سر وفای تو شد نام و ننگ من پاداش آن به دست تو پیمان شکستن است؟ نی نی تو قدر عشق ندانسته ای هنوز زین بعد بر مزار تمنا کنم فغان آینده را به ماتم بگذشته بسپرم دامان دل به اشک غمت شستشو دهم وز سینه داغ مهر تو را پاک بسترک دیگر نه اعتماد بهر بیوفا کنم........ |
|
لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس بیا لیلی که مجنون در برم نیست لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس جدایی کرده ای هوش در سرم نیست لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس جدایی کرده ای از یـــــاری جانی لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس چو مرغان قفس بال و پرم نیست لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس بهار امد که یار جانم بر آمد
لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس به روی سبزه ها گردش نماید لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس نشیند در لب جو روی سبزه لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس که دیدار من مسکین نماید لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس
|
|
نو بهار نو بهار آمد و شد زنده جــهان بار دگــــر تو مرا زنده کن از ساغر سرشـار دگــــر تا بود فصل گل و صحبت ســــاقی هرگـز نروم جای دگر من نکـــنم کار دگـــــــر من بیک زخــم تو ای چــرخ نیفـتم از پای گــر بود عمــــر ببینم به پیــــــکار دگــــر نقــش گیتی همه واژون شده دستی ازغیب گرکشند نقش دگــر باز به پر کار دگــــــر روزگاریست که شد قصه منصــــورازیـاد نشنیدم اناالحـــــق ز ســــردار دگـــــــــــر گــــرهی چند فــزودند برین رشـــته دریغ حل دشــوار نمودند به دشوار دگــــــــــــر هیچکس بار غم از خاطر من دور نکـــرد بر سر بار نهادند همان بـــار دگــــــــــــر |
|
دلتنگی امشب پایان ندارد دشت سیاهی درمان ندارد با کوچ کرده دیوانه هایش یا این ولایت نالان ندارد ایدوست هر دم یادم میائی آیا کجائی ..... آیا کجائی؟؟؟ یک باغ بر لب سبزینه دارم مضمون دردی دیرینه دارم از آشنائی چیزی به خاطر از عشق چیزی در سینه دارم یارا بخوابم کم مینمائی آیا کجائی .... آیا کجائی؟؟؟ هر جا که هستی نازی ، غروری بانگ سروشی آهنگ سوری چون اختر شرق از چشم عاشق بسیار دوری بسیار دوری مردم ز دست بی هم صدائی آیا کجائی ... آیا کجائی؟؟؟؟؟ از بهر ما نی باری خدا را گل گشت رویت بنمای ما را دیوانه عمریست در چشمها یت گم کرده دست و ای مژده دارت باد صبایی آیا کجائی ... آیا کجائی؟؟؟ آیا حضورت ارزان کی را شد آن گنج آیا ویران کی را شد بیمار عشقت تا نا کجا ها ست آیا صدایت درمان کی را شد ما نیز مردیم از بیصدایی آیا کجائی... آیا کجائی؟؟؟ مرحوم قهار عاصی ( عقرب 1367 ) |
|
سوالات مرد اعرابی از حضرت محـــــــــــــمد"ص"
در مسجد نبوی: از انس ابن مالک
"رض" روایت است که روزی انحضرت "ص" در مسجدنشته بودند که
ناگاه مردی اعرابی وارد شد و و بر آن حضرت "ص" سلام کرد و
محــــمد"ص" جوابش دادند. فرمودند: از کجا میایی؟ عرض
کرد از راه دورمیایم و سوال چندی ازشما دارم و جواب انرا میخواهم. فرمودند: بپرس تا جواب بشنوی. 1- عرض کرد میخواهم داناترین
مردم باشم آنحضرت محــــمد "ص" فرمودند از خداج بترس. 2- عرض کرد میخواهم که از خاصان
درگاه خداوندج باشم. فرمودند شب و روز قران بخوان. 3- عرض کرد میخواهم که همیشه دل
من روشن باشد ایشان فرمودند که مرگ را فراموش مکن 4- عرض کرد
میخواهم که همیشه در رحمت حق باشم. فرمودند با خلق خداج نیکی کن 5- عرض کرد میخواهم که از دشمن
به من افتی نرسد. فرمودند همیشه توکل به خداج کن 6- عرض کرد میخواهم که در چشم
مردم خوار نباشم. فرموند که پرهیزگار باش. 7- عرض کرد هیخواهم عمـــر من
دراز باشد. فرمودند صله رحم کن. 8- عرض کرد میخواهم که روزی من
وسیع گردد. فرمودند همیشه با وضو باش. 9- عرض کرد میخواهم با آتش دوزخ
نسوزم. فرمودند چشم و زبان خود ببند. 10- عرض کرد میخواهم بدانم
گناهانم به چه چیزریخته میشود.فرمودند به تضرع و توبه بحال بیچاره گان 11- عرض کرد میخواهم سنگین ترین
مردم دنیا باشم. فرمودند از کسی چیزی مخوا. 12- عرض کرد میخواهم پرده عصمتم
دریده نشود. فرمودند پس پرده کسی را ندر. 13- عرض کرد میخواهم که گورم
تنگ نباشد. فرمودند که مداومت کن به قرائت سوره مبارک تبارک. 14- عرض کرد میخواهم مال من
بسیار شود. فرمودند که مداومت کن به قرائت سوره مبارک واقعه. 15- عرض کرد میخواهم برای من
عذاب قبر نباشد. فرمودند جامهء خود را پاگ نگهدار. 16- عرض کرد میخواهم در نامه
اعمال من گناه نباشد. فرمودند که با پدر و مادرت نیکی کن. 17- عرض کرد میخواهم خداوندج را
در نماز حاضر ببینم. فرمودند در وقت وضوءساختن دقت کن. |
|
خدا خــــیــر کن!
می تپد دل ببرم باز خدا خــــیــر کند عاشقی میشود آغاز خدا خــــیـــر کند آتش خفتهء دل باز قد افراخته است آه! ازین خانه بر انداز خدا خـــیـــر کند جنگلی شاد مرا جانب خود میخواند کو مگر جرائت پرواز خدا خـــــــــیر کند باز درگیری زیبائی و سودا و سکوت جلوه های نمک و ناز خدا خیــــــــــــر کند ناله های دلم از گردهء کوه میگذرد گر برون آورم آواز خـــدا خـــــــــــیر کند نغمه پرداز هزاران ســـــــر درد انگیـــــــــــزم می تپد رگ رگم از ساز خـــدا خـــــــیـر کند دل پس از گمشدن همسفر نایابش باز در یافته همــــــــــــراز خدا خــــــیر کند..... ( از مرحوم قـــــــــــهار عاصـــی ) |
|
|
بهار آمد...
بهار آمد بهار آمد بیا ای نو بهار من کجائی تو بیادت دیده پرخون است چه گویم حال من چون است عزیز من عزیز من نگه بر روی گل نتوانم و دل زار مینالد چی کار آید مرا این زندگانی گر نیایی تو بهار آمد بهار آمد ولی یادت نرفت از خاطر ناشاد که صحبت های شیرین ات تبسم های رنگین ات لب لعلت لب لعلت چو آب زندگانی بود در روح و روان من بتا کفرم گر گویم برای من خدائی تو از آن روزی از آن روزی که آهوی نگاهت می رمد از من زبخت خویش حیرانم جگر خون و پریشانم بیا لـــــــــیلا بیا لــــــــــــیلا که مجنونت بیابان گرد و هم دیوانه خواهد شد علاج من دوای من شفاء من کجــــــایی تـــــــــــو!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
دور از رخت صحــرای درد است خانهء من خورشید من کـجائی ســـرد است خانهء من من دردمند عشق ام درمان من توئی تو من پای بند صدق ام پیمان من توئی تو
امید من توئی تو ایمان من توئی تو!!!
بی توکنون صحـرای درد است خانهء من خورشید من کــجائــی سرد است خانهء من
دیدم تو را زشــادی از آســـــمان گذشتم جانان من که گشتی دیگــر ز جان گذشتم
آخـــــــر خودت گواهی من از جهان گذشتم!!!
دور از رخت صحــــرای درد است خانهء من خورشـــید من کـجائــــی سرد است خانهء من
غیر از تو من به دنیا یاری دیگر ندارم به خیالی عشقت فکری به ســــر ندارم
سرمیدهم ولیکن دست از تو برندارم!!!!
ور از رخت صحــــرای درد است خانهء من......... خورشـــید من کـجائــــی سرد است خانهء من........
|
|
آتش گٌل چو من ز سوز
غمت، جان کس نمی سوزد که عشق، خرمن
اهل هوس نمی ســـــوزد درآتشم من
واین مشت استخوان بر جاست عجب، که سینه ز
سوز نفس نمی ســــوزد ز داغ و درد جدائی
، کجا خـــــبر داری ؟ ترا که دل بفغان
جرس نمی ســـــــــــوزد ز بسکه داغ تو
دارم چو لاله بر دل تنگ دلم ، بحال هیچکس
نمی ســــــوزد بجز من و تو،که
درپای دوست سوخته ایم رهی، زآتش گٌل، خار و خس نمی ســــوزد |
|
زن را بد نگویید که او دختر کسی است،
او را اذیت نکنید که او زن کسی است، او را دشنام ندهید که او مادر کسی است، به عفت او تجاوز نکنید که او خواهر کسی است و او را توهین نکنید که او یاد کار بی بی حوا است. |
|
ای قوم به حج
رفته کجـــــــــــائید ، کجائید؟ معشوق همین
جاست ، بیـــــــــائید ، بیائید معشوق تو
همسایهء دیوار به دیوار در بادیه سر گشته شما در چه هوائید گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه وهم خانه وهم کعبه شمائید ده بار ازآن راه بدان خانه برفتید یکبار ازین خانه براین بام برائـــــــید آن خانه لطیف است ، نشانهایش بگفتید از خواجهء آن خانه نشانه بنمائـــــید یک گوهر جان
کو ، اگر آن باغ بدیدیــــت؟ یک گوهر جان
کو ، اگر از بحر خدائـــــید؟ با اینهمه آن رنج شما
گنج شمــــا بــــــاد افسوس که بر گنج شما پـــــــرده شمائـــید |
![]() |
|
عید مُبارک صـد بار گـریه ام گـفت عید
ترا مبارک با خنده نگفتی عید مـــــــــرا مبارک در پیـکــرت مـبادا از چشم
بد گـــزندی بسیار جامه زیبی
نام خـــــدا مبـارک عـیدم بعـیدازآن شد کــزوصل
یار دورم بر عـالـمی مبارک بر مـاست
نا مـبارک عید است هرکسی را طرز
مبارکیهاست از تـو جـفـا مـبارک از
مــا وفــا مبـارک از بسکه خو گـرفتم با درد
و داغ گفتم وصـل تـو با رقیبان
هـجـرت بـما مبارک گــر بد نمی نـمایـم بر
دیدهء نکــویـان با من چـرا ندارد یک خوشــنما
مــبارک از تو ستم شعاری از من
فغان وزاری دشــنام گـفـتن از تـو
از من دعـا مـبارک امروز روز عید است جانا
مکن تغافل بیـگانه دارد امــروز
چون آشـنا مـبارک بر اغـنـیای دنـیا دایم مــبارکیها
ست گــوئیدای عـزیـزان بـر
بیـــنوا مــــبارک دستش چو بوسه کردم خندیده گفت یارم ای عشــقری نگفتی بی مــدعـا مــــبارک |
|
|
داغ تنهائی آنـــقدر با آتش دل ، ساخـتم تا
سـوخـتم بی تو ای آرام جان ، یا ساختم یا سوختم سرد مهری بین ، که کَس بر آتشم آبی نزد گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم سوختم امّا نه چون شمع طرب در بین جمع لاله ام ، ک ز داغ تنهائی
بصحرا سوختم همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم سوختم از آتش دل ، در میان موج اشک شوربختی بین، که در آغوش دریا سوختم شمع و گُل هم هر کدام از شعله ای در آتشند در میان پاکــبازان ، من نه
تــــنها سوختم جان پاک من "رهی" خورشید عالمتاب بود رفــتم و از مـاتــــم خود ، عالمی را سوختم *** *** ***** *** *** |
|
بزم یار کس نشد پــــیدا که در بزمـت مــــرا یـاد آورد مشت خاکم را مگر بر درگهت باد آورد یک رفیــقی دستگـــیری در جـــهان پـیدا نشد تا بپای قـصـر شیرین نعش فرهاد آورد در دل خــــوبان نمی بخـــشد اثر آیا چـــــــرا؟ سنگ را آه و فغان مـن بـفـــــریاد آورد
آرزوی مرغ دل زین شیوه حیرانم که چیست؟ تــیـر خوان آلود خود را نزد صیاد آورد در صف عــــشاق می بالـــد دل نا شــــــاد من گـر بدشــنامی لب لعـت مــــــرا یاد آورد دل کـــند لخت جـــگر را نذر چــشـــم گلـرخان همچو آن طفلی که حلوا نزد استاد آورد در جـــهان انجــام کار کــس نمی گـردد خراب گـــر بـیاد افسانه هـای روز ایـجـاد آورد عشقری از روی علم و فن نمی سازد غزل ایـنقــدر مضـمـون نو طـبع خــــدا داد آورد
|
|
|
|
سوزد مرا،
سازد مرا ساقی بده
پیمانه ای، زآن می که بی خویشم کند بر حسن شور
انگیز تو ، عاشق تر از پیشم کند زان می که در
شبهای غم ، بارد فروغ صبحدم غافل کند از
پیش و کم ، فارغ ز تشویشم کنـــــد نور سحر گاهی
دهید، فیضی که میخواهی دهـــد با مسکنت شاهی
دهــد، سلطانِ درویشم کنــــــــد سوزد مرا سازد
مرا ، در آتش اندازد مــــــــــــرا وز من رها
سازد مــــرا ، بیگانه از خویشم کنــــد بستاند ای سرو
سهی ، سودای هستی از رهــــی یغما کند
اندیشه را ، دور از بد اندیشـــــم کنـــــــد |
|
|
همســــــــــــفر هــــرجا که سفر کــــردم تو همسفرم بودی وز هــــــــر طــرفی رفـتم تو راه بــــرم بودی با هـــر که سخن گـفتم پاسخ ز تو بشنـــفتم با هــر چه نـظـرکـــــردم تو در نـظـــرم بودی هر شب که قمرتابید صبح که سرزد شمس در گــردش روز و شب شمس و قــمرم بودی در صبحــدم عشرت همدوش تو مـیرفــــتم در شـــامــگـــه غــــربت بالـــــین سرم بودی در خندهء من چون ناز در کنج لـــبم خفتی در گـریهء من چون اشک در چشم ترم بودی چون طرح غزل کردم بیت الـــــغزلم گشتی چون عــرض هــنر کـــردم زیب هنـــرم بودی آواز چو میخواندم سوز تو به ســــازم بود پرواز چو میکـــردم تو بال و پـــــــــرم بودی هرگز دل من جز تو یار دیگری نگـــــــزید در خواست که بگــــزیند یار دگـــــــــرم بودی سرمد به دیار خود از راه نرسیده گفت هـــر جاکه سفر کردم تو همسفرم بودی
|
![]() |
|
لالهء صحرا
کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مـــــرا کاش داغ دل هویدا بود از سیـــما مــــــرا کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش تا نگردد روبرو جز مــــردم دانا مــــــــــــرا کاش بودم همچــــو عنوانی روز گــــــار تا نـبـیند چـشم تــــنگ مـــردم دنیـــا مرا کاش بود م همچو شمع تا بهـــرنگاه دیگران در میــان جـــــمع ســوزانند ســرتا پا مـــــــرا کاش بودم همــچو شبنم تا مـــیان بوســــتا ن بـود هــر شب تا ســـحردر دامن گل جا مــــرا کاش قدسی از هـــوا پر می شدم همچو حباب تا به هــــر جا جای میدادند در بالا مـــــــرا |
|
|
شام دلگیر
بـــــاز روز آمــد به پایان شام دلگـــــیر است و من تا سـحـر ســودای آن زلـف چـو زنجـیر است و من دیگـــران ســرمست در آغـــوش جــانـان خـفته اند آنکه بیدار است و هر شب مرغ شبگیر است و من گـفـته بـودم زود تـر در راه عشـقـت جــان دهــــــم بعد از این تا زنده باشم عــذر و تاخــیر است و من از در شــــاهــــــــان عـــــالــم لــذتی حـاصـل نــشد بـعـد از این در کــنـج عــزت خدمت پیر است و من منعم از کویش مــــکــن نا صـح کـه آخــر می رسم یا به جـانان یا به جـان می دام تـقـدیر است و من
|
|
|
وعده خلاف ندانم کان مهِ نامهربان، یادم کند یا نه؟ فریب انگیز من، با وعده ای شادم کند یا نه؟ خرابم آنچنان ، کز باده هم تسکین نمی یابم لبِ گرمی شود پیدا که آبادم کندِ یا نه؟ صیا ازمن پیامی ده، بآن صیادِسنگین دل: که تا گل در چمن باقی است، آزادم کند یا نه؟ من از یادِعزیزان، یک نفس غافل نیم اما نمیدانم که بعد از من، کسی یادم کند یا نه؟ رهی، از ناله ام خون میچکد، اما نمیدانم که آن بیدادگر، گوشی بفریادم کند یا نه؟
|
|
شعلهً سر کش لاله دیدم روی زیبای توام آمد بیاد شعلهً دیدم سرکشی های توام آمد بیاد سوسن و گًل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد بود لرزان شعلهً شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمن سای توام آمد بیاد در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت با حریفان قــــهر بیجای توام آمد بیاد از بر صید افکنی آهوی سر مستی رمید اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد پای سروی جویباری زاری از حد برده بود هایهای گریه در پای توام آمـــد بیـــاد شهر پًر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی از تو و دیوانگی های تو ام آمــــد بیــــاد
|
|
|
صفحه نخست ايمل ادرس آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
دوست دارم تا.....تا همیشه احساسات یک ستاره امید hope عصاره جوانی سلامی از روی ارادت نه فقط از روی عادت آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو مضامين |
|
اشعار طرح های ادبی تصاویر |
|
RSS
|