![]() |
![]() |
|
| آنكس كه پيمان ندارد ايمان ندارد . از سخنان حضرت محمد ص. |
|
ای بیوفا!!!! ای بیوفا برو که شبستان خاطرم دیگر نه جای جلوه ذوق وصال تست زآن دم که پی به راز نهان تو برده ام کابوس خواب راحتم هر شب خیال تست ای کاش با تو هیچ مقابل نمی شدم می خواستم ز پرتو پندار تابناک نور چراغ خلوت اندیشه ام شوی می خواستم چو مرغ سبکبال آرزو تا آخرین دیار خدا همرهم روی اکنون به خویش نگریم و بر آرزوی خویش در آسمان روشن اشعار دلکشم دیگر نتابد اختر چشمان مست تو گر دیده چهره ات به غبار گنه نهان خاموش گشته شمع محبت به دست تو دیگر تو آن ستاره درخشنده نیستی ای بیوفا که شهرت هنگامه خیز تو مرهون شور عشق من و نالهء منست گر بر سر وفای تو شد نام و ننگ من پاداش آن به دست تو پیمان شکستن است؟ نی نی تو قدر عشق ندانسته ای هنوز زین بعد بر مزار تمنا کنم فغان آینده را به ماتم بگذشته بسپرم دامان دل به اشک غمت شستشو دهم وز سینه داغ مهر تو را پاک بسترک دیگر نه اعتماد بهر بیوفا کنم........ |
|
لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس بیا لیلی که مجنون در برم نیست لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس جدایی کرده ای هوش در سرم نیست لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس جدایی کرده ای از یـــــاری جانی لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس چو مرغان قفس بال و پرم نیست لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس بهار امد که یار جانم بر آمد
لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس به روی سبزه ها گردش نماید لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس نشیند در لب جو روی سبزه لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس که دیدار من مسکین نماید لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس لیلا - لیلا نوروز اس خدایا دینا دو روز اس
|
|
نو بهار نو بهار آمد و شد زنده جــهان بار دگــــر تو مرا زنده کن از ساغر سرشـار دگــــر تا بود فصل گل و صحبت ســــاقی هرگـز نروم جای دگر من نکـــنم کار دگـــــــر من بیک زخــم تو ای چــرخ نیفـتم از پای گــر بود عمــــر ببینم به پیــــــکار دگــــر نقــش گیتی همه واژون شده دستی ازغیب گرکشند نقش دگــر باز به پر کار دگــــــر روزگاریست که شد قصه منصــــورازیـاد نشنیدم اناالحـــــق ز ســــردار دگـــــــــــر گــــرهی چند فــزودند برین رشـــته دریغ حل دشــوار نمودند به دشوار دگــــــــــــر هیچکس بار غم از خاطر من دور نکـــرد بر سر بار نهادند همان بـــار دگــــــــــــر |
|
دلتنگی امشب پایان ندارد دشت سیاهی درمان ندارد با کوچ کرده دیوانه هایش یا این ولایت نالان ندارد ایدوست هر دم یادم میائی آیا کجائی ..... آیا کجائی؟؟؟ یک باغ بر لب سبزینه دارم مضمون دردی دیرینه دارم از آشنائی چیزی به خاطر از عشق چیزی در سینه دارم یارا بخوابم کم مینمائی آیا کجائی .... آیا کجائی؟؟؟ هر جا که هستی نازی ، غروری بانگ سروشی آهنگ سوری چون اختر شرق از چشم عاشق بسیار دوری بسیار دوری مردم ز دست بی هم صدائی آیا کجائی ... آیا کجائی؟؟؟؟؟ از بهر ما نی باری خدا را گل گشت رویت بنمای ما را دیوانه عمریست در چشمها یت گم کرده دست و ای مژده دارت باد صبایی آیا کجائی ... آیا کجائی؟؟؟ آیا حضورت ارزان کی را شد آن گنج آیا ویران کی را شد بیمار عشقت تا نا کجا ها ست آیا صدایت درمان کی را شد ما نیز مردیم از بیصدایی آیا کجائی... آیا کجائی؟؟؟ مرحوم قهار عاصی ( عقرب 1367 ) |
|
خدا خــــیــر کن!
می تپد دل ببرم باز خدا خــــیــر کند عاشقی میشود آغاز خدا خــــیـــر کند آتش خفتهء دل باز قد افراخته است آه! ازین خانه بر انداز خدا خـــیـــر کند جنگلی شاد مرا جانب خود میخواند کو مگر جرائت پرواز خدا خـــــــــیر کند باز درگیری زیبائی و سودا و سکوت جلوه های نمک و ناز خدا خیــــــــــــر کند ناله های دلم از گردهء کوه میگذرد گر برون آورم آواز خـــدا خـــــــــــیر کند نغمه پرداز هزاران ســـــــر درد انگیـــــــــــزم می تپد رگ رگم از ساز خـــدا خـــــــیـر کند دل پس از گمشدن همسفر نایابش باز در یافته همــــــــــــراز خدا خــــــیر کند..... ( از مرحوم قـــــــــــهار عاصـــی ) |
|
بهار آمد...
بهار آمد بهار آمد بیا ای نو بهار من کجائی تو بیادت دیده پرخون است چه گویم حال من چون است عزیز من عزیز من نگه بر روی گل نتوانم و دل زار مینالد چی کار آید مرا این زندگانی گر نیایی تو بهار آمد بهار آمد ولی یادت نرفت از خاطر ناشاد که صحبت های شیرین ات تبسم های رنگین ات لب لعلت لب لعلت چو آب زندگانی بود در روح و روان من بتا کفرم گر گویم برای من خدائی تو از آن روزی از آن روزی که آهوی نگاهت می رمد از من زبخت خویش حیرانم جگر خون و پریشانم بیا لـــــــــیلا بیا لــــــــــــیلا که مجنونت بیابان گرد و هم دیوانه خواهد شد علاج من دوای من شفاء من کجــــــایی تـــــــــــو!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
دور از رخت صحــرای درد است خانهء من خورشید من کـجائی ســـرد است خانهء من من دردمند عشق ام درمان من توئی تو من پای بند صدق ام پیمان من توئی تو
امید من توئی تو ایمان من توئی تو!!!
بی توکنون صحـرای درد است خانهء من خورشید من کــجائــی سرد است خانهء من
دیدم تو را زشــادی از آســـــمان گذشتم جانان من که گشتی دیگــر ز جان گذشتم
آخـــــــر خودت گواهی من از جهان گذشتم!!!
دور از رخت صحــــرای درد است خانهء من خورشـــید من کـجائــــی سرد است خانهء من
غیر از تو من به دنیا یاری دیگر ندارم به خیالی عشقت فکری به ســــر ندارم
سرمیدهم ولیکن دست از تو برندارم!!!!
ور از رخت صحــــرای درد است خانهء من......... خورشـــید من کـجائــــی سرد است خانهء من........
|
|
آتش گٌل چو من ز سوز
غمت، جان کس نمی سوزد که عشق، خرمن
اهل هوس نمی ســـــوزد درآتشم من
واین مشت استخوان بر جاست عجب، که سینه ز
سوز نفس نمی ســــوزد ز داغ و درد جدائی
، کجا خـــــبر داری ؟ ترا که دل بفغان
جرس نمی ســـــــــــوزد ز بسکه داغ تو
دارم چو لاله بر دل تنگ دلم ، بحال هیچکس
نمی ســــــوزد بجز من و تو،که
درپای دوست سوخته ایم رهی، زآتش گٌل، خار و خس نمی ســــوزد |
|
ای قوم به حج
رفته کجـــــــــــائید ، کجائید؟ معشوق همین
جاست ، بیـــــــــائید ، بیائید معشوق تو
همسایهء دیوار به دیوار در بادیه سر گشته شما در چه هوائید گر صورت بی صورت معشوق ببینید هم خواجه وهم خانه وهم کعبه شمائید ده بار ازآن راه بدان خانه برفتید یکبار ازین خانه براین بام برائـــــــید آن خانه لطیف است ، نشانهایش بگفتید از خواجهء آن خانه نشانه بنمائـــــید یک گوهر جان
کو ، اگر آن باغ بدیدیــــت؟ یک گوهر جان
کو ، اگر از بحر خدائـــــید؟ با اینهمه آن رنج شما
گنج شمــــا بــــــاد افسوس که بر گنج شما پـــــــرده شمائـــید |
|
عید مُبارک صـد بار گـریه ام گـفت عید
ترا مبارک با خنده نگفتی عید مـــــــــرا مبارک در پیـکــرت مـبادا از چشم
بد گـــزندی بسیار جامه زیبی
نام خـــــدا مبـارک عـیدم بعـیدازآن شد کــزوصل
یار دورم بر عـالـمی مبارک بر مـاست
نا مـبارک عید است هرکسی را طرز
مبارکیهاست از تـو جـفـا مـبارک از
مــا وفــا مبـارک از بسکه خو گـرفتم با درد
و داغ گفتم وصـل تـو با رقیبان
هـجـرت بـما مبارک گــر بد نمی نـمایـم بر
دیدهء نکــویـان با من چـرا ندارد یک خوشــنما
مــبارک از تو ستم شعاری از من
فغان وزاری دشــنام گـفـتن از تـو
از من دعـا مـبارک امروز روز عید است جانا
مکن تغافل بیـگانه دارد امــروز
چون آشـنا مـبارک بر اغـنـیای دنـیا دایم مــبارکیها
ست گــوئیدای عـزیـزان بـر
بیـــنوا مــــبارک دستش چو بوسه کردم خندیده گفت یارم ای عشــقری نگفتی بی مــدعـا مــــبارک |
|
داغ تنهائی آنـــقدر با آتش دل ، ساخـتم تا
سـوخـتم بی تو ای آرام جان ، یا ساختم یا سوختم سرد مهری بین ، که کَس بر آتشم آبی نزد گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم سوختم امّا نه چون شمع طرب در بین جمع لاله ام ، ک ز داغ تنهائی
بصحرا سوختم همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم سوختم از آتش دل ، در میان موج اشک شوربختی بین، که در آغوش دریا سوختم شمع و گُل هم هر کدام از شعله ای در آتشند در میان پاکــبازان ، من نه
تــــنها سوختم جان پاک من "رهی" خورشید عالمتاب بود رفــتم و از مـاتــــم خود ، عالمی را سوختم *** *** ***** *** *** |
|
بزم یار کس نشد پــــیدا که در بزمـت مــــرا یـاد آورد مشت خاکم را مگر بر درگهت باد آورد یک رفیــقی دستگـــیری در جـــهان پـیدا نشد تا بپای قـصـر شیرین نعش فرهاد آورد در دل خــــوبان نمی بخـــشد اثر آیا چـــــــرا؟ سنگ را آه و فغان مـن بـفـــــریاد آورد
آرزوی مرغ دل زین شیوه حیرانم که چیست؟ تــیـر خوان آلود خود را نزد صیاد آورد در صف عــــشاق می بالـــد دل نا شــــــاد من گـر بدشــنامی لب لعـت مــــــرا یاد آورد دل کـــند لخت جـــگر را نذر چــشـــم گلـرخان همچو آن طفلی که حلوا نزد استاد آورد در جـــهان انجــام کار کــس نمی گـردد خراب گـــر بـیاد افسانه هـای روز ایـجـاد آورد عشقری از روی علم و فن نمی سازد غزل ایـنقــدر مضـمـون نو طـبع خــــدا داد آورد
|
|
همســــــــــــفر هــــرجا که سفر کــــردم تو همسفرم بودی وز هــــــــر طــرفی رفـتم تو راه بــــرم بودی با هـــر که سخن گـفتم پاسخ ز تو بشنـــفتم با هــر چه نـظـرکـــــردم تو در نـظـــرم بودی هر شب که قمرتابید صبح که سرزد شمس در گــردش روز و شب شمس و قــمرم بودی در صبحــدم عشرت همدوش تو مـیرفــــتم در شـــامــگـــه غــــربت بالـــــین سرم بودی در خندهء من چون ناز در کنج لـــبم خفتی در گـریهء من چون اشک در چشم ترم بودی چون طرح غزل کردم بیت الـــــغزلم گشتی چون عــرض هــنر کـــردم زیب هنـــرم بودی آواز چو میخواندم سوز تو به ســــازم بود پرواز چو میکـــردم تو بال و پـــــــــرم بودی هرگز دل من جز تو یار دیگری نگـــــــزید در خواست که بگــــزیند یار دگـــــــــرم بودی سرمد به دیار خود از راه نرسیده گفت هـــر جاکه سفر کردم تو همسفرم بودی
|
|
لالهء صحرا
کاش بودم لاله تا جویند در صحرا مـــــرا کاش داغ دل هویدا بود از سیـــما مــــــرا کاش بودم چون کتاب افتاده در کنجی خموش تا نگردد روبرو جز مــــردم دانا مــــــــــــرا کاش بودم همچــــو عنوانی روز گــــــار تا نـبـیند چـشم تــــنگ مـــردم دنیـــا مرا کاش بود م همچو شمع تا بهـــرنگاه دیگران در میــان جـــــمع ســوزانند ســرتا پا مـــــــرا کاش بودم همــچو شبنم تا مـــیان بوســــتا ن بـود هــر شب تا ســـحردر دامن گل جا مــــرا کاش قدسی از هـــوا پر می شدم همچو حباب تا به هــــر جا جای میدادند در بالا مـــــــرا |
|
وعده خلاف ندانم کان مهِ نامهربان، یادم کند یا نه؟ فریب انگیز من، با وعده ای شادم کند یا نه؟ خرابم آنچنان ، کز باده هم تسکین نمی یابم لبِ گرمی شود پیدا که آبادم کندِ یا نه؟ صیا ازمن پیامی ده، بآن صیادِسنگین دل: که تا گل در چمن باقی است، آزادم کند یا نه؟ من از یادِعزیزان، یک نفس غافل نیم اما نمیدانم که بعد از من، کسی یادم کند یا نه؟ رهی، از ناله ام خون میچکد، اما نمیدانم که آن بیدادگر، گوشی بفریادم کند یا نه؟
|
|
شعلهً سر کش لاله دیدم روی زیبای توام آمد بیاد شعلهً دیدم سرکشی های توام آمد بیاد سوسن و گًل آسمانی مجلسی آراستند روی و موی مجلس آرای توام آمد بیاد بود لرزان شعلهً شمعی در آغوش نسیم لرزش زلف سمن سای توام آمد بیاد در چمن پروانه ای آمد ولی ننشسته رفت با حریفان قــــهر بیجای توام آمد بیاد از بر صید افکنی آهوی سر مستی رمید اجتناب رغبت افزای توام آمد بیاد پای سروی جویباری زاری از حد برده بود هایهای گریه در پای توام آمـــد بیـــاد شهر پًر هنگامه از دیوانه ای دیدم رهی از تو و دیوانگی های تو ام آمــــد بیــــاد
|
|
افـــتاده بــازم در ســــر هـــوایی دل بــــــاز دارد مــــیلی به جـــایی او شــهـریاری مـن خــاکــساری او پــادشــــاهـــی مــن بـیــــنوایـــی بی او نبخــشد خـورشـید نوری بـی او نـــدارد عـــــالـم صــــــفایی هـر لحظه دارد دل با خـیـا لش خوش گفت و گویی خوش ماجرایی دارد شکایت هر کس ز دشمن ما را شــکایـــت از آشـــــنــــایــــی چشم عبید را سیرش ببیند دیگر نبیند چشمش بلایی |
|
ز راه دیده در دل خانه کـــــردی سپس این خانه را ویرانه کـردی نگــویم زانچه کردی یا نه کـردی فقط یک گپ مــرا دیوانه کــردی
جان جان بگو کجا روی ظــالـم چـرا تنـــها روی دل نغمه هـــــا آورده است جان داده ها پیموده است تا که به ما یکجا روی تا که به ما یکجا روی
بمن عشقت جنون آموزد آخر ز دنیا دیده ام راز و نیـاز آخر دورن سیینه ام آتش میفروز در آنجا خانه ات میسوزد آخر
جان جان بگو کجا روی ظــالـم چـرا تنـــها روی دل نغمه هـــــا آورده است جان داده ها پیموده است تا که به ما یکجا روی تا که به ما یکجا روی
|
|
همه از عشق و جنون می گویند همه زین کاسهء خون می گویند نام هر گونه هوس عشق نهند بیخود از ناز و فزون می گویند عشق آنست که آتش فگند آتش اندر دل سرکش فگند عشق آنست که با یک دیدار شعله در قلب مشوش فگند همه از عشق و جنون می گویند همه زین کاسهء خون می گویند خواستن را نرسیدن عشق است سوختن و یار ندیدن عشق است کی تماس دو بدن عشق بود دوری و درد کشیدن عشق است همه از عشق و جنون می گویند همه زین کاسهء خون می گویند نام هر گونه هوس عشق نهند بیخود از ناز و فزون می گویند
|
|
اگر امروز حسنت همسری با مهر و ماه دارد مکن دیگر جفا بر عاشقت آخر خدا دارد جفا و جور بر عاشق تقاضای نیکو روئی است بهر جا ساده روئی دیده ام ناز و ادا دارد زتقوی برهمن چون خبر گشتم یقینم شد که هر آئین و هر دینی روا و ناروا دارد بمرگ هم دست بردار نیکورویان نمیباشم زخاک تربتم گر بگذری بوی وفا دارد زغفلت پنبه در گوشیم ور نه هر نفس ما را اجل همچون جرس نالیده نالیده صدا دارد به جذب حسن دلها را اسیر خویش میسازد نیکو رو هر کجا دیدم خواص کهربا دارد زبی انجامی کار محبت بی خبر بودم گمان من که راه عشقبازی انتها دارد زدست و اگر چه عشقری افتاده جان من برای خوردن درد و بلایت اشتها دارد
|
|
؟ کی را دیشب ندانـــم یـاد کـردم که برسر خاک عالـــم باد کردم چو اسپندیکه افتد بین مجمر تپیدم سوخـتـم فــــریاد کردم نیاید راست حال من به تحـریر یخــن پاره نمـــــودم داد کردم نکورویان دلم را برد هرچند نــهان در حلقه فـــولاد کردم گذار من به هر کوی که افـتاد دعـا بر تربت فـرهاد کــــردم به مجنون گفت لیلی در دم مرگ تــــــــرا از بـــندگی آزاد کــردم زلیخا گفت بر یوسف رســیدم چونامش بر زبان اوراد کردم همان ساعت که دلدارم مرا کشت نــظری با ابروی جــــــلاد کردم درین کهنه رباط دهر آخـــــر بخود یک سر پناه آباد کردم ببخشائید خــواهــــــم عفو تانرا اگـــر تقلید بر اســــــــــتاد کردم زبسکه این غزل با کیفت سر زد سر هر بیت چندین صـاد کــــردم سرو بر در کلام عشقری نیست دل ناشـــاد خـــود را شـاد کردم
|
|
اقرار ...
ز تو چون دیده ام اخلاص بسیار با اخـــــلاص تو من گشتـــم گــــرفتار تـــــماماً اختـــیار مــن تـــو داری دلــم چـون بردهً خوبـش نگـــهدار ازین عـرضـم نرنجــد خاطـــــــر تو که میــترســم من از خوی تو بسیار دعای من همین باشد شب و روز که در یاریٌِ من باشی وفا دار بتو راز دل خود عرض کردم ز روی راستی این است اقرار بس است ای عشقری سودی ندارد از این یاوه سرائی دست بردار... |
|
گفتم غم تو دارم گفتا غمـــــت سراید گفتم که ماه من شو گفتا اگـــر براید گفتم زمهرورزان رسم وفا بیــــاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمـــتر اید گفتم که بر خیــــالت راه نـــظر ببندم گفتا که شبروست او از راه دیگراید گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهـبـــــر آید گفتم خوشا هوائی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلــبر آید گفتم که نوش لعلت ما را بارزو کشت گفتا تو بندگـی کن کـو بنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عـــزم صلح دارد گفتا مگـوی با کس تاوقت آن در آید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید
|
|
غزل خون شدم رنگ حـــــــنای تو مـرا یاد آمـد خاک گشتم کف پای تو مــرا یاد آمد میگذشتم ز چــــــمن چشم من افـتاد بسرو قد و بالای رســـای تـو مــرا یاد آمد دی غــزالی به بیابان چو مــــرا دید رمیــد آن پریرو زه ادای تو مـــــرا یاد آمد آشـــــنا شد نظـــرم بر سبد پر ز رواش ساعد و ساق صفای تو مـرا یاد آمد بحث میکـرد بـهم یکـدو کس از نافه چـین نگهـت زلف سیای تـو مـــرا یاد آمد چــشم من بر غــلـط افــتاد بیک برگ گلـی بخــــدا ناخن پای تـو مــــــرا یاد آمد عشقری گفت بمن قصه آهوروشان نگـهی روبقفای تــو مـــــرا یاد آمد
|
|
غزل دوش هـــــر صاحب دلی کز بار غم خم می شود صــورت محــــــــراب حاجت های عالم می شود در ره عشق از سرو سامان گذشتن سـهل نیست هرکسی کی همچــــو ابراهــــیم ادهـــــم می شود در سراغ بیـغمی پا مال غــم گــــردیده ایــــــــــم هــــر کسی زین آرزو بر گشت بی غــم می شود شب بچشم این خسیسان خواب می گـــــردد حرام گـــر ز تـــعــــداد درم ها یک درم کـــــــم می شود در لباس فاخــــره آدم گـــــــــــری وابسته نیست گاو و خـــــر,کی از جِل کمخواب آدم می شود بســــکه از یاد سـُـــر و تال وصـــــــالت بی لی ام ناله زارم گــــهی زیـــر و گــــهی بــــــــم می شود آرزو دارم زمـــزگان بـــتـــــان تــــیــر دیگــــر زانکــه زخــم نو به زخم کـهنه مـرهــم می شود نازم حـسـن شــرمگـــیـن را که از جـــوش حـــــیا بـــر گل رویش عـــــــــرق مـانـنـد شبــنـم می شود هـــر کجا خوانم حدیث سر گذشت عشـــــقری دیده هــا از یاد عـمــــررفته پر نــــم می شود
|
|
مـــــرامی بینی و هـــــــردم زیادت میکـــــــنی دردم تـــرا مـی بینـــم و میلم زیادت میشود هردم زســــامـــانـــــم نمـــیپرسی نمیدانــم چه ســــرداری بدرمـــانـم نمیکوشی نمیدانــم مگـــــر دردم نه راهست اینکه بگذاری مرا در خاک و بگـریزی گــــذاری آور بازم پرس تا خاک رهت گردم ندارم دستت از دامـــن بجـــز در خــاک و اندم هـــم که بر خـاکم روان گردی بگیرد دامنت گردم فــرو رفت از غــــــم عشقت دمـم دم مــیدهـی تاکــی دمــار ازمن بـرآوردی نمیگــوئی بــرآوردم شــــبی دل را بــــتارکــی ز زلفــــت باز میجســـــــتم رخت میدیدم و جـــامی هلالی باز میخوردم کشـــیدم دربرت ناگــــاه و شد در تاب گـیســــویـــت نـــهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم تو خوش میباش با حافظ برو کـو خصم جـان میده چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم |
|
وفادار بگذار که در حســـــرت دیـــدار بمــــــیرم در حسرت دیـــــــــدار تو بگــــذار بمـــیرم دشــوار بود مـــردن و روری تو ندیدن بگـــذار بدلخــواه تو دشوار بمـــــیرم بگــــــذار که چون ناله مرغان شبآهــنگ در وحشت و اندوه شب تــــــار بمــــــیرم بگـــــــذار که چون شمع کنم پیکر خود آب در بستر اشک افتم و نا چار بمـــــیرم بگــذار شــــــــوم سایه ایوان بلــــندت سویت خزم و گــــــوشهء دیوار بمـــــیرم میمیرم از این درد که جانی دگرم نیست تا از غـــــم عشق تو دگـــر باز بمــــــیرم تا بوده ام ای دوست وفــادار تو بودم بگــــذار بدانگـــونه وفـــادار بمـــــــیرم |
|
دل خونین....
جــــانـــــــم! این دل خونین داغـــدار مـــــــن است قـــــرارگاه تـــــــو و جــــان بی قـــرار مــــن است دلی کــــه بنده چشمان مست دلکــــــــــش تست دلی که صاحب تصمیم و اختـــیار مــــــــن است بیــا و خـــــــون دلـــــم را بخــــــــــــاک راه بـریـز که خون دشمن خـوانخوار نا بـــکار مــــــن است به زنده گانـــــی خـــود مــــــــــــــرگ آرزو دارم شب عــــــــروسی مـن روز افتــخار مــــن است خــــــــــزان دوری حجـــران بکشــتنم نگـــذاشت بغـــــــــــــیر خار که جــای گل بــهار مــــن است کـــفــن چو گل بدرم ســــــر ز خـــاک بـــردارم به عشق غنچه دهانی که بر مزار مـــــن است
|
|
آواره گی ......
دل خاک سرکـــوی وفـــا شـــد چه بجــا شد سر در ره تیغ تو فـــدا شد چــــه بجــــا شد اشکـــم که دلی داشت گره برسر مـژگان در کــوی تو از دیده جدا شد چه بجا شد چــــون سایه به خاک قـــــدمت جبعه مـــرا یک سجده به صد شکر ادا شد چه بجا شد این دیده که حسرت کده شوق تمـاشاست ای خوش نگهان جای شما شد چه بجا شد چشمت به غلط سوی دل انداخت نـگاهی تیری که ازآن شست خطا شد چه بجا شد در بــزم تـــو آخــر نگه شـــعـله عنانــــم چون شمع زاشک آبله پاشد چه بجا شد لخت جگری برسرهــــــر اشک فشاندیم حق نــمک گــریه ادا شد چه بجــــــا شد گــــردی کـه ربه امید تو دادیم به یادش آرایش صد دست دعـــا شد چه بجا شد چــــون سایه سر راه دورنگی نگرفتیم روز سیه ما شب ما شد چه بجــــا شد بــــــــــــــــــــــــــــــیدل هوس نشهء آوارگی داشت چون اشک کـــــــنون بی ســـرو پا شد چه بجا شد
|
|
عــــــــــرض مرا بخدمت آن گل پسر کنید گــــــــر رنجه شد طبیعت او مختصر کنید امشب امــــید زنده گــــــیم نیست تا ســــحر فــــــــــردا سر جنازه ام او را خبــــــــــر کنید ای گلرخان ز عشق شما در به در شدم بـــهر خدا بحال تباهم نظـــــــــــــــر کنید این گـــــیرو دار عالـــــــم فانی غنیمت است یک چند روز ناز با این گـــــر و فــــــــــر کنید با اهــل این زمـــانه مدارا چه لازم است اجــــرای کار خویش به تــیر و تــبر کنید از دست فاسقان نمک از حسن رفته است ای عشق پیشه گان ســر و کار دگــــر کنید دارید اگـــــر مـــلاحــظه آبـــروی خــــویش چون "عشقری" ز کــــوچه خوبان گذر کنید
|
|
جان و جهان دوش کجا بوده ای نی غلطــــم در دل مـــــا بوده ای دوش ز هجــــر تو جفا دیده ام ای که تو سلطان وفـــا بوده ای آه که من دوش چه سان بوده ام آه کـــه تو دوش کـــــرا بوده ای رشک بـــرم کاش قـــبـا بودمی چونکه در آغوش قبا بوده ای زهـــــره ندارم که بگویم تـــــرا بی من بیچـاره چــــرا بوده ای یار سبک روح بوقت گـــریــــز تــیز تر از باد صـبا و بوده ای بی تـو مــرا رنج و بلا بند کرد باش کــه تــو بند بلا بوده ای رنگ رخ خوب تو آخر گواهست در حـــــــــــرم لطف خدا بوده ای رنگ تو داری که ز رنگ جهان پاکی و هـمرنگ بـــــقا بوده ای آئینهء رنگ تو عکس کسیست؟ تـو ز همه رنگ جـــدا بوده ای
|
|
بمـــــیان سینهء خـــــود دل بیـــــــــقرار دارم رخ زرد و دیدهء تر غـــــــم بی شــــمار دارم برهء تو چون زلیخا شده عمری یوسف من بــــــیائی یا نـــــیائی بتو انتــــــــــظار دارم بمــثال شانهء جـانـــا بتو پچشـــــم از آنست که به تـــار تـــار زلف تــو هــزار کار دارم عجب است اینکه ای گل بهوای نواجـــــوانی بخــــزان عـمـــــر یـاران هوس بـــــهار دارم بر هــــر بتی مشخص بنـــمودم ام اطــــــاقی که درون سینهء خود دلی چـــون انــار دارم چو ارادتم همیشه بجـــــناب شـــاه باشـــند که مـدام عــزم رفتن بسوی مـــــــزار دارم منشین به پهـلوی مـن که زسوز من نسوزی چــو ز برق روی خـوبان دل پر شــــرار دارم من از عشقری شنیدم دم آخر این سخن را ز مــــفاد زنده گانی دل داغــــــــــــدار دارم
|
|
خمی که ابروی شوخ تو در کـــــــمان انداخت به قــــــــــصد جـــــان من زار ناتوان انداخت
نبود نقــــــــش دو عالـــم که رنگ الفت بود زمانه طـــــــرح محبت نه اين زمـــان انداخت
به يک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد فريب چشم تو صد فتنه در جــــــهان انداخت
شراب خورده و خوی کرده میروی به چــمن که آب روی تو آتش در ارغـــــــــوان انداخت
به بزمــــگاه چـــــمن دوش مست بگــــذشتم چو از دهان توام غنچه در گـــــــــمان انداخت
بنفشه طــــــــــــره مفتول خود گـــــــره میزد صـــــــــــبا حــــکايت زلف تو در ميان انداخت
ز شــــــرم آن کــــه به روی تو نســبتش کردم ســـمن به دست صبا خاک در دهــــــان انداخت
من از ورع می و مـــــــــطرب نديدمی زين پيش هـــــوای مغبچــــگانـــــــــم در اين و آن انداخت
کـــــــنون به آب می لـــعـل خـــــــــرقه میشويم نصـــيبه ازل از خود نـــمیتــــــــــــــوان انداخت
مگر گشايش حافظ در اين خرابی بود که بخشش ازلش در می مغان انداخت
|
|
بـس است جانم کشیدی ازستم ای نا جوان بس است تا چند مینمائی مرا امتــحان بــــــس است دیگر مکن بتـــــــیر نگاهت نشـــــــانه ام ایشوخ سرو قامت آبرو کمان بـــس است خوش آمدی که آمده ای هــــــــمراه رقیب آورده ای برای من این ارمـغان بس است با رمز و با کنایه ترا گفته ام مــــــــــدام باغــــیر آشنائیت ای نکته دان بس است از حد گذشت بیهوده گفت و شــــــــنود ما در بین ما و یار چنین و چنا ن بــس است گفتم بکام من شوی گشتی بکام غـــیــــر دیگر حـیات بودن من در جهـان بس است تابم دگر نمانده و فـــــرسوده طـــاقتــــم بردوش من نهادن بــار گران بــس است قطع طمع کن عشـــــــقری از اهل این زمین چیزیکه میــــرسد بتو از آسمان بـــس است |
|
نی نی به ازاین باید با دوست وفـــــا کـردن نی نی کم ازاین باید تقصیر و جــــــــفا کردن زخمی که زند دستت بر عاشق سر مســتت نــتواند غـــــــیر تــــو تـــدبــــیر دوا کـــــردن مــرغی که چشــد یک دم از دانهء دام تـــو در خــاطـــــــر او ناید آهـــنگ هـــوا کــــردن ای کار دو چشم تو بی جـــرم و گنه کشتن وی کار دو لـعــل تو حـاجــات روا کـــردن خوش واقعه ای دارد دل با غــم عشق تــو نی روی فـرو خوردن نی رای رها کردن
دعوی صفا کردن در عشق تو نیکو نیست با جان صــــفا چه بود تفسیر صــــفا کردن |
|
روز و شب در هوایت بی قــــرارم روز و شب سر ز کویت بر نــدارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم روز و شب را کی گــذارم روز و شب جان و دل از عاشــقان میخـواستند جان و دل را می سپارم روزو شب تا نیـــابــــم آنچــــه در مـغز من است یک زمــانی سر نخـارم روز و شب تا که عــشقت مطـربی آغاز کـــرد گاه چنــگــم گاه تـارم روز و شب مــیزنی تــــو زخـــمه و بر مـــــیرود تا به گـــردون زرد وزارم روز و شب ساقیی کــردی بــشر را چل صبوح زآن خــمیه اندر خمارم روز و شب ای مــــــهر عاشــــقان د ر دســت تو در مــــیان این قــــــطارم روز و شب می کــشم مســتانه بارت بی خـــبر همچو اشــتر زیر بارم روز و شب تا نبگـــــشایـــــــــم به قــــندت روزه ام تا قــــیامـــت روزه دارم روز و شب چون ز خون فـضل روزه بشکــنم عــید باشد روز گارم روز و شب جـــان روز و جـــان شب ای جـــان تـــو انتـــــظارم انتـــــــــظارم روز و شب زآن شبی که وعده کردی روز و صل روز و شب را می شمارم روز و شب بس که کشت مهــــر جانم تشنه است ز ابر دیدهء اشک بارم روز و شب
|
|
زمن عمــــریست می گـردد جدا دل ندانــم با کــــه گـــــردید آشــــنا دل زحـــرف عشق خـــــــارامی گــدازد مــن و رازی که نتــــــوان گفت با دل به امـــــید پــری میــــنا پــرســـتیم ز شوقت کـــرد بــر مـــــا نازهـــا دل نفــس آییــــنه را زنـــگار یـآس است زهستــی باخـــت امـــید صـــــــفا دل به رنـگ لالـه نــقد دیگــــــرم نیست مـگــر از داغ خــواهـد خونـبـــــها دل تپش گـم کـرده اشـکی ناتــوان چشــم گــــــره بالـــیده آهـــی نارســــــــا دل ثـبـــــاتـی نیست بنـــیــاد نفـــس را حــــباب مــا چـه بـــندد بـر هــوا دل مــــزن ای بی خــــبر لاف محــــبــــــت مــــــــــبادا آب گــــــــــردد از حــــیا دل حـــریـــفان از نشان مـن مــپرســـید خــیالی داشـــتم گـــــم گشت با دل فسردن بیدل از بیدردی ام نیست چــو مــوج گــوهــرم در زیـــر پا دل
|
|
عــالــم از چشـــــم تر شد می فــــروش زین قـــــدح خــمخانه هــا آمد بجــوش آســـــمان عــــمریست مینــــای مـــــرا میــزند بـــر سنـگ مــــــیگوید خـموش بســکه گــــرم آهـــنگ ســـاز وحشـــتم نقش پایـــم چــون جـرس دارد خـروش عشـــق رنگ غــفلت از مــــا مــی بـــرد سایه را خــورشــید باشـد عیب پـوش عــقــل و حس با هـم دوات خـــامــــه اند از زبان است آنـــچه می آیــد بگـــوش زین محــــیط از هــرزه تازیــها چــو مــــوج می برد خلقی شکست خود به دوش همچــو شـــمع از ســر بــریدن زنده ایم بیش ازین فــرقــی ندارد نیـش و نوش گـــــر نباشد شعله خاکستر بـــس است جســتجوهــا خـاک شد در صبر کــوش در ســخن چینی حلاوت مشــــکل است فهـــم کــن از تلــخکامـــیهای گـــــوش خاک گشتی بیـــدل از افسردگی خون منصوری نیاوردی به جوش
|
|
از مولانا صاحب جلال الدین بلخی زهی عشق زهی عشق که مــــــا راست خـــدایا چه نغزیست و چه خوبست و چه زیباست خـدایا چه گرمیم! چه گرمیم! ازین عشق چو خــورشــید چه پنـهان چه پنـهان و چه پیــداست خـــــدایا زهی ماه زهی ماه زهی بادهء هـــــمــــــراست کــــه جــان را و جـهان را بیـــــاراست خـدایا زهی شــور! زهـی شــور! کـه آنگـیـخـته عــالـم زهــی کـار! زهــی بـــار! کـــه آنـجـاســت خـدایا فـــروریـخـت فـروریـخـت شـهنشـاه سـواران زهـــی گـرد زهــی گــرد کـه بـرخـاست خدایا فتــادیــم فتــادیــم بـدان سـان کـه نخــــیــزیـــم نــدانیــــم نـــدانیــــــم چه غــــوغــاست خـدایا نه دامیست نه زنـجـیـر همه بسته چـراییـــم؟ چه بـنـدست؟ چه زنجـیـر! که بر پاست خدایا چه نقشیست! چه نقشیست! درین تـابهء دلهـا غـــریبـســـت غــریبـســت ز بالاســـت خدایا خـموشید خــموشید کـه تا فاش نگـــــردید که اغــیار گـرفـتـست چپ و راست خدایا
|
|
دیوانگی یارب مـــرا یاری بـده تا خــوب آزارش کـــــنم هجرش دهم زجرش دهم خوارش کنم زارش کنم از بوسه هــای آتشـین وز خنده هــای دلنشین صد شعله در جانش زـنم صد فتنه در کـارش کـنم وز پیش چشـمـش ساغری گیرم زدست دلبری از اشـک آزارش دهــم وزغصه بیـــمارش کــــنم بـندی به پایـش افگـنـم گـویـم خداوندش مــــنم چـون بـنـده در سودای زر کـالای بازارش کـــــنم گوید میفزا قـهر خود گـویـم بکاهــم مـهر خـود گـوید که کـمتر کـن جــفا گــویم که بسیارش کــنم هــر شامـگاه در خانه یی چـابکـتراز پروانه یی رقــصم بر بیگـانه یی وز خـویش بـیـزارش کــنم چـون بینم آن شیدای من فارغ شد از سودای من مــنزل کــنم در کــوی او باشد کـه دیـدارش کــنم گیسوی خود افشان کنم جادوی خود گریان کنم باگـونه گون سوگــند هـا بار دیگـــر بارش کــنم چون یارشد بار دیگر کوشم به آوارش دگر تا این دل دیــوانه را راضی ز آزارش کـــنم |
|
یار اگر سر به ویرانه ما زند هر چه ویرانه یابم چمن میکنم یاراگر بر مراد دلم پا نهد روی هر نقش پائیش وطن میکنم یار اگر مهربانتر کند جلوه یی نا خدا سنگ عشقش به سر میزنم یا چو فرهاد شیرین به کوه پایه یی جان خود را در آئینه اش میکنم آنچه من دیده ام در تماشای او کس ندیده است از او هیچ نشنیده است ناز و ناز است سر تا قدم نازنین که خــدا خود وجودش تراشیده است یار اگر مست خویشش خطابم کند کس نداند نمود و آنچه من میکنم یا اگر عشق آتش دهد پیراهن با هزار اشتیاقش به تن میکــــــــــنم
|
|
باز آمــدم باز آمــدم تا بوسه بارانت کـــــنم یکشب به بزم شعر خود با بوسه مهمانت کنم پیش آر ســـاقی جــام را و ان بـاده بد نـام را کاین اندر درد آشام را امشب غزلخوانت کنم گــر شکوه بر لب شد بلند ای خیز گیسو کمند با بوسه لـبهایـم ببند تا شـــکر افـشانت کـــنم بـگـذار دیگـر قهـــر را این ساغر پر زهر را تا ساغــر این شعر را یکسر به فرمانت کـــنم زین پیش سنگیندل مشو از ناضمی غافل مشو |
|
عـــشــــق روز نخست گــفتی مـــن مبتــلایت هستم تو کوه پر غروری من خاک پایت هستم روز دیگر به گوشم خواندی فسون تازه که ای آشنای جانم من آشنایت هســــــتم روز دیگــر به بوسه قـفـل لـبم شکستی گفتی هم برایت هستم هم منتهایت هستم روز دیگـــر که بودم مــهمان خـــلوت تـو در اوج کامـــجوی گـفـتی خـدایت هســتم ماهی گذشت دیدیــم آن نیستم کـه بـودم یک سایه ضعیفم کاندر قفایت هســـــتم امـروز بعد ســـــــالی میبینم این تــفاوت تو کوه پر غروری من خاک پایت هستم
|
|
پیچ و تاب ای ز خیال عارضت تار نـــــــظر به پیچ و تاب وی ز حدیث کاکلت سنبل تـو به پیــــــــج و تاب موی سیاهت ای صنم واه چه عجب فتاده است حلقه به حلقه ,خم به خم تا بکــمر به پیج و تاب طوق کلا و نــقره راآن صنم از غـــــرور حسن کرده حمایل گلو شـیر و شـــــــکر به پیج و تاب شمع صفت تمام شب سوز و گدازی داشـــــــتم دود بر آمد از دلم وقت ســـــــــحر به پیج و تاب مار صفت کمند زلف از دو طـــرف خمیده است کلچه زده بدوش آن رنگ دیــــگر به پیچ و تاب از فلک چارمـین مشـــــتری تو گشته انــــــــــد چرخ بدور تو زند شمس و قــــمر به پیج و تاب پهلوی غیر کم نشین ای مه من که از حسد میچکد از دو دیده ام خون جـــگر به پیچ و تاب درد و غم بتان بدل بسکه فتاده عشـــــــــــقری سر بسر است و لا به لا همچو فنر به پیچ تاب
|
|
بــــــــــــــــــــــــــیا انتظارت می کـــــشم آرام جان مــــــن بــــیا پا گرفتی از چی رو سر و روان من بـــــــیا گــر بیائی از قدومت شــــاد می گـــردد دلــم از ره مهر و وفا روح و روان من بــــــــــیا جـان من در خانه مــن گــرنمی آئی مـــــــیا روزکی یک لحظه پیش دکان من بـــــــــــیا تیر مزگانت مرا خیلی جگر خون کرده است ای پریشان کاکل و ابرو کمان من بــــــــــیا بو کـــنم بویت رخت بینــــــم کلامت بشـنوم پیش چشم و گوش و بینی و دهان من بــــیا شور و افغان دارم ای شیــــــراین زبان من |
|
ز برای غـــم من سینه دنیــــــــــا تنگست
|
|
گـــر چه رفتی از برم امـــا فراموشـــــــم مکن با غمت ای آشنا هر شب همآغوشـــــــم مکن همچو موج اشک از دریای چشـــــمم پا مکش درپی خود چون حبابی خانه بر دوشــــم مکن در دلـم نقش هــزاران داغ عشق مــــرده است بیش ازاین درسوگ عشق خود یه پوشم مکن ساغــر چشم تو سرشاراست از مســــتی و ناز با خیال نرگست هــــــر شب قدح نوشـــم مکن من ز سوزاشتـیاق تـو ســــــرا پآ آتشــــــــــم باز با طوفــان بی مهــــــــریت خاموشـــم مکن جوشد امشب جلوه ی جادوی چشـمانت زجـــام با شـراب نرگست ای فتنه مدهوشـــــــــــم مکن
|
|
صفحه نخست ايمل ادرس آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
دوست دارم تا.....تا همیشه احساسات یک ستاره امید hope عصاره جوانی سلامی از روی ارادت نه فقط از روی عادت آرشیو پیوندهای روزانه |
| آرشیو مضامين |
|
اشعار طرح های ادبی تصاویر |
|
RSS
|