شام دلگیر
شام دلگیر
بـــــاز روز آمــد به پایان شام دلگـــــیر است و من
تا سـحـر ســودای آن زلـف چـو زنجـیر است و من
دیگـــران ســرمست در آغـــوش جــانـان خـفته اند
آنکه بیدار است و هر شب مرغ شبگیر است و من
گـفـته بـودم زود تـر در راه عشـقـت جــان دهــــــم
بعد از این تا زنده باشم عــذر و تاخــیر است و من
از در شــــاهــــــــان عـــــالــم لــذتی حـاصـل نــشد
بـعـد از این در کــنـج عــزت خدمت پیر است و من
منعم از کویش مــــکــن نا صـح کـه آخــر می رسم
یا به جـانان یا به جـان می دام تـقـدیر است و من