انتظار...

 

انتظار....

من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمده بودم


یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
تو دل سبرده خواستی و ‚ من دل سپرده بودم


یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم


در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
 گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم


وقتی غروب می شد ... وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم ...

ایمان به عشق

 

ایمان به عشق تـــو

 

من اگر روح پريشان دارم
من اگر غصه هزاران دارم
گله از بازي دوران دارم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
در غمستان نفسگير،اگر
نفسم ميگيرد
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم
من اگر خسته ترين انسانم
به وفاي همه بي ايمانم
دل گريان،لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم....

 

بگذار بمــــــــــیرم!

بگذار بمــــــــــیرم!

ای خوبتر از گل

ای پاکتر از قطرهء باران

ای دل بتو محتاج

من جز تو نخواهم ز دو عالم

دل در تب سنگین خمار است

ای دوست بهار است

جز چشم تو هر چشمه سراید

کیفیت چشمان تو چون جام شراب است

ای چشم تو سرچشمه خورشید یکدم نگه ام کن

صیاد من ای آنکه بدام تو اسیرم

بگذار که از پای بیفتم

مستانه بمیرم

ای هستیم از تو

در کوی وفایت  چکنم گر ندهم جان

گر سر ندهم بر سر پیمان؟

ارزنده چی دارم که به پای تو بریزم

ای وای! بمن گر که به محشر

بپرسند چی کردی تو در راه محبت؟؟؟

                                         از طرف خجالت......

                                                                    از طرف خجالت......

شهر طلائی

 

 

 

شهر طلائی

 

در این شب سیاه

در این سکوت تلخ

در این دیار سرد غم انگیز بی بــهار

دستی  کجاست تا پگا شاید

بروی من

دروازه های شهر طلائی عشق را

دستی  کجاست؟

تا بفشناند ز جام می

بر خاک راه, زهر جدایی عشق را؟

 

 

 

بهانه

 

 

 

بهــــــــــــــــانه

 

شب تو گفتی مبوس چشم مرا

کاین شگون بد جدایهاست

دیده ام روز چشم بوسیدن

روز پایان آشنائیهاست

صبح بار دیگر ترا دیدم

گفتم آخر بریده ئی از من

شانه بالا زدی و خندیدی

که نگفتم مبوس چشم مــــــــــــــــــــرا

آری نگفتم مبوس چشم مـــــــــــــــــرا ...

پنجره باز...

 

دل من پنجره خاموش بود

که فقط در عمـــرم

یک نفــر کرد از این پنجره بسته عبور

شهسواری ز کمینگاه غرور

مخمل گام همان عابر مغرور هنوز

روز شب در دل این طنین انداز است

و بدین امـــید

که شبی بر گردد

سالهـــا شد که دگر پنجره هر شب باز است...

مترس هر گز

مترس هرگز

 

مترس هرگز

بگو با من هرآنچه را که میخواهی

من از طرز نگاهت نیک میدانم

که دیریست غمگــــــینی

اگر دل در گروی دیگری دادی

ویا جز من کسی را دوست میداری

مبارک باد میگویم

طلا هین حلقه عقد ترا با دست لرزانم

به دست آن جوان آرزومندت

تو دایم شاد باش و کامرانی کن

که تنها میتوان با پول آرام بود...

 

عشق ... محبت... وفا ...  کلمات مضحک و ناشناس اند..

 

همه کارم ز خود کامی به بد نامی کشـــــــــــید آخـــــــر

نهان کی مــاند آن رازی کــــــــز او سازند محفل   هـــا

آرامش

آرامـــــش

 

 

ترا در ویرانه های خاموشی روزگار

در سکوت شب های تار

ترا در نگاه پر از آرزوی مردمان

ترا در لبخند کودکان

ترا در اشکهای روانم

ترا در دیده های پر حسرتم

ترا در زبان بی نگاه چشمانم

ترا در فریاد خفته ندایم

ترا در عمق ویرانه دلم

در همه جا جستجو نمودم,

در هر جا که یافتم برای لحظه بوده

تا هنوز در جستجو تو ام و ترا برای همیشه میخواهم

اما تو از من گریزانی و من به آرزوی داشتن تو...

زنده ام شاید خودت زمانی به سراغم بیائی که دیگر ضرورت به تو نداشته باشم

وانگاه من از تو گریزان خواهم بود

بدادم برس ای آرامش که تو اولین و آخرین خواهشم بودی......