سوزد مرا، سازد مرا
سوزد مرا،
سازد مرا
ساقی بده
پیمانه ای، زآن می که بی خویشم کند
بر حسن شور
انگیز تو ، عاشق تر از پیشم کند
زان می که در
شبهای غم ، بارد فروغ صبحدم
غافل کند از
پیش و کم ، فارغ ز تشویشم کنـــــد
نور سحر گاهی
دهید، فیضی که میخواهی دهـــد
با مسکنت شاهی
دهــد، سلطانِ درویشم کنــــــــد
سوزد مرا سازد
مرا ، در آتش اندازد مــــــــــــرا
وز من رها
سازد مــــرا ، بیگانه از خویشم کنــــد
بستاند ای سرو
سهی ، سودای هستی از رهــــی
یغما کند
اندیشه را ، دور از بد اندیشـــــم کنـــــــد