داغ تنهائی
داغ تنهائی
آنـــقدر با آتش دل ، ساخـتم تا
سـوخـتم
بی تو ای آرام جان ، یا ساختم یا سوختم
سرد مهری بین ، که کَس بر آتشم آبی نزد
گر چه همچون برق از گرمی سراپا سوختم
سوختم امّا نه چون شمع طرب در بین جمع
لاله ام ، ک ز داغ تنهائی
بصحرا سوختم
همچو آن شمعی که افروزند پیش آفتاب
سوختم در پیش مه رویان و بیجا سوختم
سوختم از آتش دل ، در میان موج اشک
شوربختی بین، که در آغوش دریا سوختم
شمع و گُل هم هر کدام از شعله ای در آتشند
در میان پاکــبازان ، من نه
تــــنها سوختم
جان پاک من "رهی" خورشید عالمتاب بود
رفــتم و از مـاتــــم خود ، عالمی را سوختم
*** *** ***** *** ***