بهار آمد...

بهار آمد بهار آمد
بیا ای نو بهار من کجائی تو
بیادت دیده پرخون است
چه گویم حال من چون است
عزیز من عزیز من

 نگه بر روی گل نتوانم و دل زار مینالد
چی کار آید مرا این زندگانی گر نیایی تو

بهار آمد بهار آمد
ولی یادت نرفت از خاطر ناشاد
که صحبت های شیرین ات
تبسم های رنگین ات
لب لعلت  لب لعلت

چو آب زندگانی بود در روح و روان من
بتا کفرم گر گویم برای من خدائی تو

از آن روزی از آن روزی
که آهوی نگاهت می رمد از من
زبخت خویش حیرانم
جگر خون و پریشانم
بیا لـــــــــیلا     بیا لــــــــــــیلا

که مجنونت بیابان گرد و هم دیوانه خواهد شد
علاج من دوای من شفاء من کجــــــایی تـــــــــــو!!!!!!!!!!!!!!!!!!